پرش به محتوا

تیوا

نوشته هایی از جنس شیشه های نشکن

یکم میخوام در مورد روزای خودم بنویسم . روزایی که دارم میگذرونم . میدونم سخته ولی مجبورم کردی اینطوری برم جلو . ولی خودت من و خوب میشناسی وقتی پای حرف بایستم واقعا می ایستم مثل همون یکسال . بگذریم . کارم و عوض کردم البته بعد از یک ماه و نیم استراحت مطلق . خدا رو شکر کارم خوبه ، آدم هاش هم خوبن . کلا همه چی آرومه . دیروز گلهایی که خریده بودم رو کاشتم تو گلدونم و گذاشتم پشت پنجره اتاقم تا باز دوباره با اومدن بهار اون گلدون بدون گل هم یه رنگ و بویی بگیره . تو این چند وقت هم 3 تا ، از دوستای عزیزم رفتن به سوی تاهل . دو زوج نامزد و یکی هم عروسی کرد . از همین جا برای 6 نفرشون آرزو میکنم خوشبخت بشن و همیشه و همه جا در کنار هم باشن . ( بعضی وقتا حسودیم میشه … منم زن میخوام :دی ) ( جدی نگیرید ) . روزا میگذرن و و به سرعت هر چه تمام میرن جلو .

یه آهنگ در انتها میذارم که خیلی دوسش دارم . آلبومش بالاخره اومد به بازار . مهدی یراحی رو میگم . حتما گوش بدید . دیگه اینکه مرسی عزیزم و مرسی خدا و متشکرم از تو …

Mehdi Yarahi – To Bar Migardi by TeeVaa

پ.ن: یه جا خوندم : غروب شد ، خورشید رفت ، آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت ، ناگهان ستاره ای چشمک زد ، آفتابگردان سرش را پایین انداخت ، گلها هرگز خیانت نمی کنند …

پ.ن: گلها هرگز خیانت نمی کنند … ولی تو با گلها چه کردی ؟!!

توی خونه ی خودش نشسته بود و داشت فکر ميکرد . فکر ميکرد ولی خودشم نميدونست داره به چی فکر ميکنه . تو حال و هوای خودش بود که تلفن زنگ زد . گوشی رو برداشت ، هيچ وقت انتظار اين و نداشت که باز دوباره بهش زنگ بزنه . خيلی تعجب کرده بود . اونقدر که اصلا نميتونست حرف بزنه ولی ميتونست گوش بده . آره خودش بود کسی که بعد از سالها دوری و جدايی بهش زنگ زده بود . کسی که واقعا از صميم قلب دوسش داشت . کسی که زندگيش و گذاشت تا اون راحت باشه . تا اون راحت زندگی کنه و حتی راحت ترکش کنه . وقتی داشت به حرفاش گوش ميکرد به هزارتا چيز داشت فکر ميکرد و همه چيز مثل يه فيلم از جلوی چشماش داشت رد ميشد .
داشت از خودش ميگفت و اتفاقاتی که تو اين چند سال براش افتاده بود . داشت ميگفت که چه روزای خوبی داشت و يه دفعه همش خراب شد . زندگيش شده بود جهنم . وقتی داشت به صداش گوش ميداد صداش ميلرزيد و با بغض داشت صحبت ميکرد . سعی ميکرد خودش و کنترل کنه ولی نميتونست ، اقلاْ جلوی اين نميتونست خودش و کنترل کنه .
آخر حرفاش يه مکث کوتاهی کرد و بهش گفت کمکم کن . اين جمله رو دو سه بار تکرار کرد . تو دوراهی بدی گير کرده بود ، وقتی ياد گذشته ها رو ميکرد و کارايی که در قبالش انجام داده بود يا اينکه به اون راحتی ترکش کرده بود و رفته بود آزارش ميداد . وقتی اون روزا رو به ياد مياورد و ميديد که چه جوری شده بود بازيچه ی دست اون ميترسيد .
يه سکوت عجيبی پشت خط تلفن داشت داد ميزد . سکوتی که يه دفعه ديگه هم بين اين دو نفر خودنمايی کرده بود . داشت حسابی فکر ميکرد ، فرصتی نداشت تا زياد فکر کنه . خيلی دوست داشت کمکش کنه و از طرفی هم نميخواست حتی کوچکترين کمکی بهش بکنه . گوشی تلفن و گرفت جلوی دهنش و گفت هر کاری از دستم بر بياد برات انجام ميدم . وقتی اين حرف و زد خيلی راحت شد . پشت تلفن صدای گريه کردنش و راحت ميتونستی بشنوی و چشمای پر اشکش و ميتونستی تصور کنی . گريه ميکرد چون يه احساس آرامشی ميکرد . احساس ميکرد باز يکی هست که بتونه بهش تکيه کرد .

پ.ن: نوشته ای از ذهن مشوش من …

اگه يه روز بغض گلوت رو فشرد بهت قول نمی دم که می خندونمت ولی می تونم باهات گريه کنم
اگه يه روز نخواستی به حرفای کسی گوش کنی بهم بگو …. قول می دم که خيلی ساکت باشم
اگه يه روز سراغم رو گرفتی و خبری ازم نشد سری بهم بزن احتمالا بهت احتياج دارم
اما اگه يه روز رفتی و ديگه برنگشتی بهت قول نمی دم که منتظرت می مونم اما ازت می خوام وقتی اومدی يه شاخه گل رو قبرم بذاری

 

Babak Mafi – Sad Sale Aval by TeeVaa

به من میگن چرا همش اینجوری مینویسی ، چرا نوشته هات بوی غم میده ، چرا ناراحتی … خب راست میگن ولی آخه عزیزه من چطور میتونم شاد باشم ، شاد بنویسم و همه چیز و بیخیال بشم و بگم همه چیز نرماله و … به قول یاس میگه : وقتی دنیا میخواد مخصوصا بسوزم …. واقعا هم راست میگه . دلم بدجوری پره از دست  آدمایی که دور و برم هستن …. به قول یه دوست که بهش میگفتم فلانی من مشکل دارم میگفت کاوه همه مشکل دارن همه درد دارن فقط تو نیستی که مشکل داری . راست میگفت . الانم من میگم بهشون والا منم مشکل دارم منم درد دارم . یه جورایی خسته شدم از بعضی چیزا . کاش میشد هر چی تو دلم هست و برزیم بیرون همین جا بنویسم ولی الان نمیتونم یا نمیخوام ، نمیدونم . میگن چرا توجه نمیکنی . میگم بابا دیگه انقدر توجه کردم ، انقدر درک کردم دیگه یادم رفته خودم و درک کنم .

بعضی وقتا میگم قید همه رو بزنم بشینم واسه خودم تک و تنها واسه خودم باشم . اقلا خوبیش اینه که خودم به خودم بی توجهی نمیکنم  ، بی احترامی نمیکنم ، بی تفاوت نیستم به خودم و کارام … ولی … مطمئن باشید یه روز این کار و خواهم کرد … خودم رو برای خودم بخاطر خودم خواهم خواست ، نه اینکه … بیخیال . فقط همینو بگم خیلی دلم پره . از همه چیز …

پ.ن : تمام کامنتهایی که برای این پست گذاشته خواهد شد به اختیار خودم تایید خواهد شد …

پ.ن : بیخیال …

پ.ن : من و یادتون رفته خیلی حواس پرتین ، امید من و شما نقش بر آب کردین ، من دیوانه وار تشنه ی نوازشم ، نمیخوام من و دعا کنید تو نماز شب … ( یاس ، به خاطر من )

هر وقت به چشمات نگاه میکردم من و مبهوت خودش میکرد . هیچ وقت نتونستم وقتی تو چشمات نگاه میکنم باهات حرف بزنم . با همون نگاه زیبا و پرمعنات عاشق شدم . عاشق نگاهی که دوست داشتن توش برق میزد . چشمات با من حرف میزد . بعضی وقتها که قطره های اشک تو چشمات حلقه میزد میخواستم آسمون و به زمین بدوزم چون هیچوقت تحمل این و نداشتم که اشکات و ببینم .

وقتی نگاهم کردی و رفتی و گریه میکردی میخواستم فریاد بزنم . اون صحنه تو ذهنم ، وجودم حک شد و روزی نیست که یاد اون صحنه نیافتم .

تو با چشمای آرومت بهم خوشبختی بخشیدی ، خودت خوبی و خوبی رو داری یاد منم میدی

Behnam Safavi – Aramesh by TeeVaa

راهمان در دهه ی 80 به پایان رسید و در سال 89 آخرین سال این دهه رو پشت سر گذاشتیم . تمام شد . دفترش را بستیم .

بی واسطه و بدون حرف زیادی آغاز سال 1390 خورشیدی را به شما تبریک میگویم . با امید زنده ایم و امیدوارم سالی سرشار از شادی داشته باشید . همین . در ضمن به آرزوهاتون هم برسید .

پ.ن: به من میگی سال جدیده ، میدونم ولی نمیتونم

پ.ن: عمو خسرو دلم برات خیلی تنگ شده . صدایت هنوز هم برام آشناست و دلم برایت تنگ شده . برای همان صدای خش دار گرفته ات . خسرو شکیبایی عزیز عید نوروز رو به تو عموی عزیزم تبریک میگم . راستی آنجا هم عید میگیرند ؟!

پ.ن: نمیدونم …

بالاخره به پایان راه 89 هم رسیدیم . الان که دارم این بلاگ و آپ میکنم کلی سرماخوردم . گفتم از وقتم استفاده کنم و بلاگ تیوا رو آپ کنم . بلاگ تیوا چه در پرشین بلاگ چه در اینجا 4 امین سالش رو پشت سر گذاشت و وارد سال پنجم شد .

داشتم بلاگهای قبلیم و میخوندم و به پست سال پیش در همین موقع رسیدم و از خدا خواسته بودم امسال سال خوبی باشه . نمیدونم سال خوبی بود یا نه چون هم بد بود هم خوب . اتفاقات زیادی افتاد . در هر صورت به پایان راه رسیدیم و دیگه هم تا شروع سال جدید 2 روزی بیشتر نمونده . امسال زیاد بلاگم و آپ نکردم ولی تصمیم گرفتم تو سال جدید بیشتر بنویسم و یه تغییرات اساسی هم تو زندگیم بدم . امیدوارم سال جدید برای شما سال خوبی باشه . دو ساله که عید مسافرت نرفتم . امیدوارم بتونم امسال و دیگه برم اگه خودا بخواد .

سر سفره هفت سین برای همه دعا کنید . مخصوصا اونایی که بیمار هستن . دیگه حرفی ندارم و تا سال بعد شما را به خدای بزرگ و مهربون میسپارم . سال خوبی رو براتون آرزو میکنم

پ.ن: همچنان منتظرت هستم ، امیدوارم زود بیایی

پ.ن: اگه دوست دارید مشترک تیوا شوید تا هر وقت آپ کردم براتون به ایمیلتون بیاد

پ.ن: از تمام بچه های پیام امید و همچنین تمام افرادی که ما رو حمایت کردن سپاسگذارم

پ.ن: خوش باشید …