این روزهای من

این روزهای من
این روزهای من روزهای جالبی شده برای من، پر از سردرگمی، پر از نگرانی

مانند سربازی شده ام که در پشت خط مقدم منتظر دشمن است و بی خبر است که جنگ سالهاست تمام شده است.

این روزهای من شده انتظار برای بهبود، انتظار برای خوشی و انتظار برای لحظه‎ای که از ته دل بخندم و یا گریه کنم. حتی با دیدن بعضی چیزها اشکم هم نمی‎آید، گویی یک تکه گوشت متحرک شده ام.

ولی امید دارم،که از این جاده تو در توی تاریک، یک روزی به روشنایی برسم و دوباره نور خورشید را ببینم.

امید به اینکه من هم هستم، صدایم را بلند کنم و بگویم ببینید مرا، ببینید که اینطور مستانه میرقصم و شادی میکنم.

ببینید من همچنان ایستاده‎ام، مانند درختی قطور که در طوفانهای شدید تکان تکان میخورد ولی خم به ابرو بر نمیدارد.

من هستم و خواهم بود.

این دوران نیز سپری می‎شود و میرود. میرود به همان جایی که روزهای بد من رفتند و فقط خاطره هایشان در ذهنم باقیست.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

شانزده − چهارده =